شاید این لحظات از نظر احساسی فرقی با لحظات دیگر سال نداشته باشن.
ولی چیزی که هست٬همه به این بهانه سعی میکنن که نو بشن.
چه از لحاظ رفتار و چه از لحاظ ظاهر.
سعی کنیم که در سال جدید صداقت رو بیشتر وارد زندگی خودمون کنیم.
دیگران رو به بازی نگیریم و خیلی چیزای خوب دیگه رو رعایت کنیم.
یکسال دیگر هم گذشت.
از همگی ممنونم که تحمل کردین.
لطف داشتین در حق من.
سال قبل خیلی از شما رو نمیشناختم.الان دوستای خوبی دارم.
از این بابت از خدای بزرگ و مهربون متشکرم.
سال قبل عزیزانی در بینمون بودن که الان دیگه از اون بالا دارن ما رو تماشا میکنن.
امیدوارم که در سالی که پیش رو داریم همه به آرزوهای خوب خودشون برسن.
برای من هم دعا کنید که چند تا آرزوی بزرگ و طولانی مدت خودم رو جامه عمل بپوشونم.
تا سال بعد خدا نگهدار همه.
جايی نوشته ای رو ديدم.
«آخرين همسفرم خاک»
خيلی خوشم اومد از اين جمله.
نه اينکه فکر کنين هوس مردن کردما.
*******************
من هواسم نبود که تو حساب ميکنی.
ميخواستم مراد علی رو امتحان کنم.
بهر حال ممنونم خيلی زياد.
سال نو مبارک باشه برات.
******************
مرسی.
وقتی نگاه ميکنی و ميبينی که چقدر زود اين يک سال گذشته چه حالی دست ميده.
عمر به همين سرعت ميگذره.
دوستيهايی که بوجود آمد به درست يا غلط.
شايد بهتر شد که همه رو فراموش کردم.
نوشتن اينجا ديگه برام فقط يک عادت شده.
شايد از سال جديد ديگه ننويسم.راحت نيستم مثل قبلا.
البته اگر طاقت نيارم٬دوباره ميام.ولی تا آخر سال قطعا خواهم بود.
گاهی چرت و پرت گفتم.همگی لطف داشتين و محبت کردين بهم.
از همتون ممنونم.
فقط يک خواهش و اونم اين که برام دعا کنيد که در سال جديد به چند تا آرزوی خوبم که خيلی برام مهم هستن٬برسم.آينده من به اين آرزوها بستگی داره.البته مثبت.
ممنونم از همگی که لطف داشتين.
خداحافظی رسمی نميکنم.چون اينجا تا دم مرگ مال خودمه.تنها جايی که حس ميکنم مال خودمه.اينجا هيچ وقت تعطيل نميشه.
مرسی.
کمی گوش کن.
ميشنوی؟
صدای قلبت رو ميگم.
بيشتر دقت کن.
چی بهت ميگه؟
شايد عاشق يکی شده و خودت خبر نداری.
به ندای قلبت گوش بده.
ديگر از اين تاريکی خسته شدم.
هر جا که ميروم نور آزارم ميدهد.
از بس که در تاريکی حبس بوده ام.
حتی به نور شمع هم حساس شده ام.
دلم تنگ شده.
زمانی را بياد بياور که مرا دوست داشتی.
ترس از دست دادنت تنها کابوس زندگيم بود.
تنها حسرتی باقی مانده برجای که بهترين خواهر دنيا رو از دست دادم.
آره.
ميميرم...
هيچ وقت کمکهايی رو که بهم کردی فراموش نميکنم.
عدالت تو اين مملکت يعنی کشک.
يعنی دوغ.
حق کشی.
...
اينجا اگه بخوای ماشين خوب سوار بشی و لباسهای مرتب بپوشی و صورتت رو مرتب کنی٬بايد پی خيلی چيزا رو به تنت بمالی.
ولی اگه ميخوای کسی کاری به کارت نداشته باشه٬يک ماشين غراضه بعلاوه لباسهای کهنه و کثيف و در کنارش که از همه هم مهمتره يک تپه بزرگ ريش!
ناجوانمردانه و ناعادلانه باز هم جريمه شدم بخاطر سرعت غير مجاز در حالی که با سرعت مجاز حرکت ميکردم.ولی اونهايی که با سرعت ميرفتن٬هيچ کس چيزی بهشون نگفت.فقط من و يک ماکسيما.چون مرتب بوديم!
دلم از اين بی عدالتيها واقعا شکسته.ناراحتم.دادم به جايی نميرسه.
چاره همه اينها فقط اينه که همون ريش رو بذاری روی صورتت.فقط همين.
آيا اينجا روزی رنگ وجدان و عدالت رو خواهيم ديد؟
ظهر بابا زنگ زد.
اتفاقی من جواب دادم.
شايد متوجه نبوده.اولش چيزی نگفت.
ولی بعدش با صدای آروم گفت:«الو».
خجالت کشيدم.
ولی به نسبت برخوردش خوب بود.
لا اقل از من انتظار شنيدن اون حرف رو نداشت.
تا حدودی آروم شدم وقتی صداش رو شنيدم.
اميدوارم که ديگه اين مسائل برام پيش نياد.
ميگن که:«تا مرد سخن نگفته باشد٬عيب و هنرش نهفته باشد».
يا«زبان سرخ سر سبز را ميدهد بر باد».
چه خوبه که قبل از انجام هر کاری قبلش به عاقبتش و برداشتی که ممکنه اطرافيان از اون داشته باشن٬فکر کنيم.
آب ريخته ديگه به جوی بر نميگرده.
به خدا قسم که اين حرف رو همينجوری زدم.هيچ نيتی تو دلم نبود از بيانش.
خواهش ميکنم که اين رو بذار به حساب خريت اين پسر احمقت.
انقدر ناراحتم که الان دلم ميخواد زمين دهن باز کنه و من رو ببلعه.
دلم ميخواد زار بزنم که من منظوری نداشتم.فقط ميخواستم بگم که منم هستم.
خودت ميدونی که تو اين دنيا از همه چيز و همه کس برام عزيزتری.
ميخوام دنيا نباشه وقتی بابا نباشه.
پسر نادانت رو ببخش.ميدونم که همون موقع بخشيدی.ولی بازم خواهش ميکنم که از من ناراحتی تو دلت نداشته باش.
هميشه گفتم که من نوکرتم.خاک زير پاتم.
من رو ببخش.
اصلا باورم نميشه که کمتر از سه هفته به سال نو باقی مونده.
البته عمر در مسير خودش به پيش ميره و کاری به اين نداره که چه ساليه.
اين بيشتر يک حس درونيه که ما رو وادار به تفکر ميکنه که زمان در حال سپری شدنه.پس بايد تلاش کنيم برای موفقيت و مفيد بودن.
در مورد ادامه درس خيلی فکر کردم.
حتی در دوره فراگير پيام نور هم ثبت نام کردم.ولی هر چی فکر کردم ديدم که به اين رشته علاقه ای ندارم.
چون در زمينه ديگه ای علاقه به فعاليت دارم.
اگر قرار باشه که به شغل فعلی خودم ادامه بدم٬فرقی نميکنه که ليسانس داشته باشم يا نه.چون نيازی از نظر کاری به مدرک احساس نميکنم.فقط علاقه.
ولی دلم ميخواد که هم ادامه تحصيل بدم و هم از رشته مورد علاقه خودم بهره برداری کنم.
بنظرم يکی از ضعفهای بزرگ مملکت ما همين باشه که افراد با تخصصهای غيره در مشاغل مهم و حساس مشغول شدن.و در اين کنار حق کسانی رو که تخصص داشتن رو ضايع کردن.شخصی که توانايی نداره و به صرف مسائل درون سازمانی بعنوان رئيس برگزيده شده٬قطعا کارايی لازم رو نخواهد داشت.
در زمينه تجربه هم ذکر کردم که در همه موارد نميشه خودت تجربه کنی.چون واضحه که سرانجامش چی ميشه.و تجربيات ديگران رو به چشم ديدی.
مرسی.
ترجيح ميدم که تجربه رو خودم بدست بيارم تا اينکه از تجربيات ديگران استفاده کنم.
البته نه در همه مسائل.
آنچه که از دور می بينم٬شايد سرابی بيش نباشد.
ليکن ماندن در نقطه فعلی هم دردی از تشنگی دوا نميکند.
بياری پروردگار ميرم جلو.
مرسی
شايد
شايد
شايد تو بدانی که بر من چه گذشته.
نميدانم.
شايد تو هم ندانی.
در تنهايی و سکوت گنگ خويش٬به پيش ميروم.
ليکن نميدانم که چه دردی در سينه دارم.
فقط اين را ميدانم که با سرعت مجاز ميرانم و به پسرک جوانی که با سرعت از کنارم ميگذرد٬نيشخندی تحويل ميدهم.
نميدونم عدالت خدا چطور اجرا ميشه.
در طول روز ماشينهای زيادی تو اين خيابونا از خط عبور ميکنن.حتی جلوی چشم پليس!
ولی ديروز در شرايطی که همه ماشينها در حال عبور از خط وسط بودن٬من هم به خيال اينکه مأمور پليس اجازه عبور داده٬رفتم.
همه رو اجازه عبور داد بجز من که شايد يا خيلی جوون بودم و شايد هم از قيافه من خوشش نيومده بود.
ايرادی نداره.
ولی ناراحتی من بخاطر اهانت هاييه که بهم شد.
اون جلوی چشم اين همه آدم به من فحش داد.درست در روزی که فرمانده پليس اعلام کرده که مأمور حق اهانت نداره.
بهش فکر کنيد.
ديگه حس خودش رو درک ميکرد.
فهميده بود که در درونش چه اتفاقی رخ داده.
عشق درونش رو تسخير کرده بود.
تصميم گرفت که فردا بره و به همه بگه.
صبح که بيدار شد٬
ابرها کنار رفته بودن و اون داشت ذره ذره آب می شد.
شايد از گرمای آفتاب نبوده که اون آدم برفی ذوب می شده.
شايد گرمای عشق بوده...
********
مشکل هفته گذشته به کمک خدا حل شد.
از همگی شما ممنونم.
نظرات ()
