.:تنها در تاريکي:.

 

امروز هوا آفتابيست.

من هنوز گنگ و بی هدف.

در ميان انبوه آدمها گم شده ام.

دخترکی با پای برهنه بسويم می آيد.

بسته فال را بسويم دراز ميکند.

اسکناسی را بسويش بعنوان کمک دراز ميکنم.

شدت ناراحتی نگاهش مرا شرمسار ميکند.

بسته فال او را يکجا ميخرم.

فرياد ميزنم:

                         «فال دارم»!

   + محمد ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()

 

تو برای من يک معنای بزرگی.

نماد استقامت

صبر

...

وقتی بهم جواب نميدی٬حال خوبی بهم دست نميده.

تو گفتی که مرد گريه نميکنه.

من ميگم که آدم بايد گريه کنه.

گريه دل رو سبک ميکنه.

دلم ميخواد گريه کنم.ولی هر چی تلاش ميکنم٬نميتونم.

لطفاً خودت رو اذيت نکن.

خودت ميدونی که من نو****.

   + محمد ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()

 

کسی با سکوتش٬

مرا تا بيابان بی انتهای جنون برد

کسی با نگاهش٬

مرا تا درندشت دريای خون برد

   + محمد ; ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()

 

من چه ميدانستم٬

دل هر کس دل نيست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند.

   + محمد ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()

 

سلام.

امشب حدود ۲۰ نفر مهمان داشتيم.

موقع رفتن برف بازی شد.

من بيچاره که تو اين مواقع آروم ميرم و ميام و به کار هيچ کی کاری ندارم هم موقع عکاسی از درخت جلوی خونه٬ناگهان مورد اصابت يک فروندگلوله برفی قرار گرفتم و صدای رسای من رو همسايه ها همگی شنيدن.

ولی درسته که ما از جنگ فراری هستيم.اما نه اينکه اگر بهمون حمله بشه ساکت بشينيم ديگه.

خيلی آروم رفتم تو جنگ شرکت کردم.بی صدا.يه خورده ديگه برف نوش جان کردم.

ولی کم کم نبض بازی اومد دستم و سياست بخرج دادم.يه جا پنهان ميشدم و موقعی که همه سرشون گرم بازی بود از گوشه و کنار يواشکی حمله ميکردم و شبيخون...

هر چقدر برف خورده بودم٬تلافی کردم.دلم خنک شد.

ولی آيا واقعا درسته که کسی رو که دلش نميخواد وارد اين بازی بشه٬هدف قرار بديم؟؟؟؟؟؟؟؟بنظرم درست نباشه...چون يه گوله برف درست رفت داخل گوشم و الان کمی سردرد دارم.و همچنين گوشی موبايلم هم بی نصيب نموند...نسبت به لوازم شخصی خودم خيلی حساسيت دارم.

ولی همين انتقام واقعا شيرين بود.کلی کيف کردم.و کلی هم دويدم.بعد از مدتها کمی تحرک بد نبود.

~~~~~~~~~~~~~~~~~

بعد از فوت مادربزرگ خيلی به مرگ فکر ميکنم.و اينکه آيا تحمل از دست دادن عزيزانم رو خواهم داشت يا نه.

بهر حال همه خواهيم رفت.و با رفن يک نفر باز هم زندگی و چرخ حيات ادامه خواهد داشت.

فقط اميدوارم صبر زيادی داشته باشم.

~~~~~~~~~~~~~~~~~

يکی از صبورترين افرادی که ديدم٬آقای رئيس جمهور بوده.

واقعا خويشتن داری نشون داد از خودش در مقابل دانشجوهای ما  که واقعا تحمل ۵ دقيقه سکوت رو نداشتن.اين هم يکی از نشانه های بی فرهنگی جامعه متمدن!!!ما.

اميد که روزی قدرت صبر و تحمل در همه مردم ما زياد بشود.

~~~~~~~~~~~~~~~~~

برای همتون آرزوی خوبی و خوشی دارم.

خدانگهدار.

   + محمد ; ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()

 

 

رفتم که بيايی.

چون زمانی تو رفته بودی که من بيايم.

من آمدم ولی نيافتم.

تو هم نيامدی چرا که گمان کردی مرا نمی يابی.

چه فايده که ما از هم جدا افتاديم.

~~~~~~~~~~~~~

بعضی آدما واقعا ظرفيت شوخی ندارن.

نميدونم چرا پس به اطرافيانشون رو ميدن.

عقيده دارم که انسان اگر ظرفيت شوخی ديگران رو نسبت به خودش نداره٬نبايد راه رو برای طرف مقابلش باز کنه.

سنگين بريم و بيائيم بهتره.

~~~~~~~~~~

من علی سامره رو بعنوان يکی از بااخلاق ترين فوتباليستهای ايران ميشناسم.

ولی آقای قلعه نوعی با هر بازيکنی که در دل طرفدارای تيم جا بگيره٬مخالفت ميکنه و برای حفظ قدرت خودش از شيوه علی پروين استفاده ميکنه و اينگونه هست که فوتبال ما هميشه درجا ميزنه.بازيکنی مثل سامره بايد هميشه ثابت باشه.ولی آقای مربی با ايشون دشمنی دارن و مصلحت تيم رو فدای خودخواهی خودشون ميکنن.

از نظر اخلاقی و فنی هر دو جهت سامره نسبت به اکبرپور جوان بالاتره.

ايشالا که درست ميشه.

 

   + محمد ; ۱:٥٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()

بازگشت

سلام به همه.

اين چند روز هم گذشت و خوب نقش پرشين اينجا روشن شد.

دلم تنگ شده بود.

الان دلم ميخواست که فقط بنويسم.

~~~~~~~~~~~~

باران غم آسمان را شست.

دل من ولی به خود باران نميبيند.

دلم هميشه پر از غم خواهد بود؟

 

خدا نگهدار.

   + محمد ; ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()

 

سلام.

مثل سوزش برفی که نباريده.

مثل سرمای زمستانی که هنوز نيامده!

مثل...

دلم ميسوزه.

~~~~~~~~~~~~~~~~

ديشب خواب ديدم که قيامت شده و من با ۴ نفر ديگه تنهاييم تو اون دنيا.

نميدونم چرا اينقدر آروم بود.

اصلا شبيه اون چيزی که تو کتابای دينی گفتن٬نبود.

من نميترسيدم.البته زياد نميترسيدم.فقط ميگفتم که نکنه خدا منو بفرسته به جهنم.

ولی يه اميدی ته دلم بود که ميرم بهشت.

يه درک عجيبی از اون دنيا و مخصوصا مرگ دارم.

زياد خودم رو در قالب يک مرده تصور نميکنم.

ولی بد نيست که همه به اين فکر کنيم که يک روز بالاخره همه خواهيم رفت.

ممکنه که بدتون بياد.ولی واقعيته.

بفکر اون دنيا باشيم.خدا به همه کمک کنه.

موفق باشيد.

   + محمد ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()

 

آسمان ابری.

دل ابری.

آسمان سياه.

دل سياه.

دلی به وسعت آسمان.

ايکاش از ابتدا تو را نمی شناختم.

نکته سنجی برای من عاقبت خوبی نداشت.

دلم ميخواهد که همه چيز از ابتدا شروع شود.

ديگر حد و مرز خود را بشناسم.

ايکاش...

   + محمد ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()

 

سلام.

سر به آسمان ميگيرم.

به زمين مينگرم.

چشمهايم را ميبندم.

گوشهايم را ميگيرم.

فرياد ميزنم.

فايده ای ندارد.

عذاب مرا در خود فرو برده است.

بين دوراهی گير کرده ام.نمی توانم هيچ کدام را از خود برنجانم.

نميدانم چه کسی را قربانی کنم.

خودم که قربانی گشته ام.

قربانی دوم هنوز پيدا نشده است.

دچار عذاب وجدان شدم.

~~~~~~~~~~~~

اون آدمای بی شعور که گفتم٬بنظرم هنوز دارن دوستم رو اذيت ميکنن.

انقدر گيج شده بودم که يک بدهی سنگينم رو فراموش کرده بودم و در روز مقرر بيادم اومد که مجبور شدم قرض بگيرم.هنوز هم مشکل دارم.

چندتا آهنگ غمگين معين رو روی گوشيم ذخيره کردم و هر وقت تو مغازه بيکار ميشم٬ميرم بالا پشت ميزم لم ميدم و بهش گوش ميدم.تنها نکته آرام بخش روزمره من همين آهنگ گوش دادن شده.

يک اشتباه گاهی ممکنه که آدم رو تا سر حد نابودی بکشونه.الان من احساس ميکنم که چنين اشتباهی مرتکب شدم.خودم اين چاله رو کندم و دارم بهمراه خودم٬چند نفر ديگه رو هم در اون چاله غرق ميکنم.

دعا کنيد برام.

   + محمد ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()

 

سلام.

حال همه خوبه؟اميدوارم که باشه.

آدم بايد خيلی بيشعور باشه که اين حرف رو به همچين شخصی بزنه.

شرمنده که نتونستم چيزی نگم.خيلی ناراحت شدم.

تا ديروز خودت واسه اس ام اس زار ميزدی بدبخت بيچاره.خودت نديده تری از همه.

خاک بر سرت.

~~~~~~~~~~~~~~~~~

هنوزم اون مشکل سر جای خودش هست.تازه بيشتر شده و فشار بيشتر شده.

صبح ديگه داشت بدجوری حالم رو ميگرفت که از مامان دور شدم تا کار به جای باريک نکشه.

نميدونم چکار بايد بکنم.....

~~~~~~~~~~~~~~~~~

آقا تو مسابقه سرعت هيچ احدی به بابای من نميرسه.عمرا اگه کسی بتونه ازش جلو بزنه.مخصوصا اگه يه روز خسته و عصبی باشه.

پنج شنبه که با هم از تهران برميگشتيم٬از جاده شمال اومديم.از ترس داشتم ميمردم.

پيچ های جاده هم که ديگه با سرعت بالا مخلوط ميشد و اينجانب نزديک بود گلاب به رو بشم.دل و روده واسم نمونده بود.وسط راه که جامونو عوض کرديم٬تو راه هی از رانندگی من ايراد ميگرفت.چرا ترمز زدی؟چرا سبقت نگرفتی؟چرا اينجوری رفتی؟....

من و بابام و داداشم عادت داريم که هرسه از رانندگی هم ايراد بگيريم.البته من از هر دو يواش تر ميرم.به قول بابا من ترسو هستم.

مجله چهل چراغ با جواد يساری يه مصاحبه انجام داده.بخونيد.جالبه.

اين چند روزه همه از بابت ريش به من گير دادن اساسی.

تو شرکت که کارمندا....بازار که رفتم٬بازاريا....محل کار بابا هم اونا گير دادن...مغازه هم که ديگه بايد گير باشه...

چرا ما وقتی عرادار ميشيم بايد تیپ خودمون رو شلخته کنيم و صورت رو شلوغش کنيم؟؟؟؟؟؟لباس مشکی معنيش اين نيست که ما خيلی ناراحت هستيم...

بی خيال...از اين سنتها زياد داريم که درست نميشه.خيلی سنتهای بی خودی داريم.صورت من از خارش زياد ديگه داغون شده.

وقتی سر مزار مادربزرگ ميرم٬باورم نميشه که زير اون خاک خوابيده باشه.باور اين موضوع سخته......

برای همه آرزوی شادکامی و درستکاری دارم.

   + محمد ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()

 

ايکاش سادگی رو از بچه ها ياد ميگرفتيم.

يک لحظه پس از يک دعوای کودکانه٬همه چيز رو فراموش ميکنن.

ولی هر چی که بزرگتر ميشن٬از بزرگترای خودشون ياد ميگيرن و بداخلاقی رو ادامه ميدن و قهر رو زياد ميکنن.

کاش خيلی از خلقيات ما در همون دوران بچگی ماندگار ميشد.

   + محمد ; ۱:۳۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()

 

سلام.

 

گاهی در زندگی به اشخاصی برخورد میکنی که خودشون رو برترین میدانند.

اینها حس میکنن که اگر یک بار به سلامشون جواب بدی٬تا آخر عمر برده خواهی بود و بدون اذن اونها نمیشه کاری بکنی.

یا در مکالمات دوجانبه٬انقدر از خودشون تعریف میکنن که بیا و ببین.ولی در عمل شاید بشه گفت که هیچ نمیدانند.

یک چیزی که خودم در طی روزگار یاد گرفتم اینه که هیچ وقت اگر حتی در یک کاری توانایی بالایی هم داشته باشم٬سعی نکنم خودم رو برتر نشون بدم.همیشه دلم میخواسته که با عملم ثابت کنم که توانایی کاری رو دارم و اگر هم توانایی نداشته باشم همون اول جرأت بیانش رو داشته باشم.

 ****************

زندگی منشوریست در حرکت دوار.

منشوری که با رنگهای زیبا٬بدیع و دلفریبش٬آنرا دوست داشتنی مینمایاند.

امیدوارم که درست یادم مونده باشه.

این جمله رو از بچگی دوست داشتم.

موفق باشید در پناه خداوند.

   + محمد ; ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()