.:تنها در تاريکي:.

 

این عکس در سرعت بالا گرفته شده و به همین دلیل از کیفیت مناسب برخوردار نیست.

*****************

هیچ کسی نمی‌تونه من رو از برادرم جدا کنه.

*****************

پیامی از مسنجر برام رسید که البته خودم هم برای بقیه فرستادم ولی بعدش فکر کردم که چرا.

مشکل مردم ما با احمدی نژاد به خاطر ظاهرش نیست.مشکلی اگر هست به خاطر سیستم مدیریتی هست که ایشون در پیش گرفته و خیلی‌ها خوششون نمیاد.

اگر احمدی‌نژاد صورتش رو اصلاح نمی‌کنه٬اگر کت و شلوار شیک به تن نمی‌کنه٬اگر در خوزستان لباس محلی به تن می‌کنه و ...

همه اینها دلیل نمیشه که این بنده خدا جورابش بدبو باشه یا یک شهر به خاطر این که این جوراب افتاده توی دریاچه سد کرج مسموم بشن و یا بابانوئل بره توی اون جوراب و مرحوم بشه.

   + محمد ; ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

 

زمان سریع گذشت.به خودم اومدم و دیدم داره از مقابلم رد میشه.

صدای از درونم گفت:هی داره از دستت میره.برو و نذار بره.

رفتم جلو و به...گفتم مثل چشمات ازش مراقبت کن.بغض بهم اجازه نداد که چیز دیگه‌ای بگم.

فقط می‌خواستم که اونجا نباشم.رفتم.نمی‌دونستم کجا می‌خوام برم.فقط رفتم.

اون صدا مدام می‌گفت داری اشتباه می‌کنی.جلوش رو بگیر.ولی گفتم نه.یک نه قاطعانه.

یک نه که شاید همه می‌خواستن بله باشه و تنها من بودم که گفتم نه!!!!!!!

شاید تنها زمانی که در تمام عمرم اینقدر قاطع بودم همین جا بوده.

فقط امیدوارم که پشیمان نشم.

دلم انقدر گرفته که اندازه نداره.نمی‌دونم چطور به آرامش دست پیدا کنم.

حوصله هیچ چیز رو ندارم.

   + محمد ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

 

سلام.

دلم برای تنهایی تنگ شده بود و هفته گذشته تنها رفتم سفر.

نسبت به روزهای دیگه آرام‌تر رفتم و خیلی بیشتر فکر کردم.تا حدی به آرامشی که نیاز داشتم رسیدم.

این رو می‌نویسم که اینجا برای خودم ثبت کنم:

جدایی از یار ۲۵ ساله برام خیلی سخت بود.اونقدر سخت که نمی‌تونم باورش کنم.

دوستی که از روز تولد تا به حال در کنار هم بودیم.در غم و شادی.همه جا با هم می‌رفتیم.

برای هیچ کس وجود ما بدون هم معنا نداشت ولی زندگی به من گفته که همه چیز این دنیا می‌گذره و خاطره‌ها ماندگار.

حالا دوره جدید رابطه ما دو نفر با هم شروع شده و من خیلی دوست دارم که بهتر از گذشته با هم دوست باشیم.

   + محمد ; ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

 

منم به دعوت خانم دکتر قاطی بازی شدم.

نمیشه اعتراف نکنم؟نه این کار رو می‌کنم هر چند که وجدان‌درد ندارم.

۱ـ یک بار که حدود هفت الی هشت سالم بود٬ماشین بابا رو توی سر‌پائینی خلاص کردم که روشنش کنم نزدیک بود برم توی یک گودال و ماشین رو به ورطه نابودی بکشونم.یک کشیده آبدار خوردم.

۲ـ یک بار دم بوفه مدرسه یهویی یک سکه پنج تومنی افتاد جلوی من.نمیدونم چی شد که برش داشتم و با پسر عموم رفتیم قره‌قوروت خریدیم.بعدش که مامانم فهمید مجبورم کرد که به جای اون یک سکه ببرم بندازم توی حیاط مدرسه!!!!(عجب جریمه‌ای) 

۳ـ کمی کوچک‌تر که بودیم با برادر بزرگترم می‌رفتیم سراغ جعبه نوشابه و یه خورده از سر شیشه‌ها رو باز می‌کردیم و یواشکی می‌خوردیم.البته فقط به اندازه یک سانتی متر که هیچ کس متوجه نشه ولی خودم یک روز به مامانم لو دادم.چیزی نگفت.

۴ـ این خیلی نامردی بود:با دایی‌هام رفتیم ۸ تا میخ گذاشتیم زیر ۴ تا چرخ ماشین همسایه بابابزرگ‌اینا که اذیتمون کرده بود.بعدشم انداختیم گردن بچه‌های همسایه که باهاشون دعوا کرده بودیم(آلبته من فقط نظاره‌گر بودم).تا سال‌ها بعد هم کسی نفهمید تا یک بازی وبلاگی راه افتاد و من لو دادم.

۵ـ مامان بزرگم که از مکه اومده بود از بس شلوغ بود به گروه ۴ نفری ما(من و داداشم و دو تا دایی‌ها) کسی توجه نمی‌کرد که اینا گناه دارن و گرسنه هستن.این نوه عموی بابام اومد با من شوخی کرد و من اذیت شدم.از فرط عصبانیت یک کشیده آبدار خوابوندم توی گوشش که الان بعد ۲۰ سال هر وقت می‌بینمش خجالت می‌کشم.همون شب از لجی که داشتیم ۵۰ تومن پولی رو که عمو بزرگم بهم داده بود یک وسیله‌ای بخرم رو مصادره کردیم و گفتیم بریم برای خودمون خرج کنیم.این بی‌معرفتا(داداشم و دایی بزرگتره)رفتن همه رو خودشون خرج کردن و به ما کوچیک‌ترا چیزی نرسید.منم لج کردم به مامانم گفتم که چیکار کردیم.اونم مثل دفعه قبل مجبورم کرد که خودم برم پول رو به عمو پس بدم.خیلی آب شدم از خجالت.

موردهایی از این دست فراوان هستند و در این مجال نمی‌گنجد!!!

من کیا رو گرفتار کنم؟

احسان(روزهای ما)٬ مامان آیسان(من شرمنده‌ام٬براتون خیلی احترام قائلم)٬خواهرخودم ٬ هنی و در نهایت ویوا(اسمش رو اونایی که باید بدونن می‌دونن)

مسخره نکنین‌ها

   + محمد ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ دی ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

 

واژه یلدا به معنی زایش است.

این شب در گذشته آغاز نیمه دوم سال ایرانی بوده و میدیارم(مئیذیائیری) نام داشته و در باور قدیمی ما شب زایش مهر است.

این باور از این جهت بوده که پس از این شب درازای شب‌ها کوتاه‌تر و روزها بلند‌تر گشته و کم‌کم نور و روشنایی روز بر تاریکی و تیرگی شب‌های دراز چیره می‌شود.

چند زمانی هست که به این فکر می‌کنم ما وظیفه داریم آیین‌های گذشته خودمون رو حفظ کنیم و هم‌چنین اونها رو ترویج داده و گرامی بداریم.

اینها فرهنگ ماست که باید حفظ بشه تا ما بی‌هویت نشیم.واژه‌ها و فرهنگ عرب اونقدر در بین ما نفوذ کرده که بسیاری از واژگان پارسی رو با واژگان عربی توضیح می‌دیم و معنی می‌کنیم.(برای مثال در توضیح واژه پوزش از واژه عربی عذر و معذرت استفاده می‌کنیم)

*************

امروز یک سفر خیلی خوب داشتم به مکانی که چند سال بود از مقابلش رد می‌شدم و با حسرت نگاهش می‌کردم.

امروز به لطف دوستان خدا خواست و به اونجا رفتم.

خوشحالم که پارک ملی خجیر رو دیدم.

   + محمد ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ دی ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()