۳ سال بیشتر میگذره از روزی که با وبلاگ دخترم آیسان آشنا شدم.
اون موقع آیسان فکر کنم ۳ یا ۴ ماه بیشتر نداشت.
توی این ۳ سال با این که ندیدمش همیشه وجود این خانواده رو احساس کردم و تقریبا میتونم بگم که بزرگ شدن آیسان رو همیشه حس کردم.
الان که وبلاگ بهاره رو خوندم اولش واقعا باورم نمیشد که اومده باشه ایران ولی بعدش که باورم شد واقعا ذوق کردم.
خوش اومدی خاله(همیشه به چشم خاله بهت نگاه کردم و همین بوده که راهنماییم هم کردی بارها)
راه دراز است و پر پيچ و خم
سر يکی از اين پيچها مسافران زيادی منتظر هستن
خيليا ممکنه همراهت بشن ولی اونی که بايد سوار بشه هميشه معلوم نيست بهش برسی
شايد يکی قبل از تو سر راهش اون رو همراه خودش برده باشه
اناالله معالصابرين
دو سال شد
واقعا من موندم که چرا بیشتر اطرافیانم فکر میکنن که من خوشی زده زیر دلم.
هر آدمی برای خودش و برای کارهایی که انجام میده دلایلی داره و حداقل من از سر شکمسیری کاری نمیکنم یا بیخیال چیزی نمیشم.
من از پول بدم نمیادا!!!!
به لطف یک سفر جذاب به جنگل ابر احساس افسردگی از من بیرون رفت و الان حس خوبی دارم به زندگی!
بر خلاف پیشبینی اصلا یک دونه ابر کوچک هم در آسمان وجود نداشت.هوا آفتابی بود به نحوی که من فقط به خاطر نیم ساعت برداشتن کلاه از سرم خیلی سوختم!!!
اما واقعا یک مکان فوقالعادست این جنگل(متعلق به دوران یخبندان)
عکسها رو در چند روز آینده خواهم گذاشت
