روزی که اینجا رو آغاز کردم فکر نمیکردم که ۴ سال بعد هنوز هم به نوشتن ادامه میدم.
نویسنده خوبی نبودم و نیستم.
ولی اون چیزی رو مینویسم که از دل خودم میاد و بهش ایمان دارم.
از این وبلاگ دوستای زیادی پیدا کردم که هیچ وقت نداشتم.
دنیایی رو تجربه کردم که تازگی داشته با خاطرههای خوب و نه چندان خوب...
خیلی یاد گرفتم و این رو به خیلیها مدیون هستم.
اینجا هم تونستم مثل دنیای واقعی دوست داشته باشم و عشق بورزم.
دنیای من دنیای متفاوت و غریبی بوده
از همه دوستانی که به وجودم گرما بخشیدن با تمام وجودم ممنونم و امیدوارم همیشه شما رو در کنارم احساس کنم با خاطرههای شیرین.
اینجا برای من فراتر از یک دنیای مجازی بوده و هست.
موهای سرم سفید شده ولی من تازه ۲۶ سالم تموم شد.
هنوز چند ساعت تا رسیدن به ابتدای ایستگاه ۲۷ فاصله دارم.
اشتباه خیلی داشتم ولی خدا رو سپاس میگم که کم شده تلاش کنم با آگاهی کار اشتباه انجام بدم و موجب رنجش دیگران بشم.شاید هم اصلا نشده باشه.
موهام هم چندتاییش تازه سفید شده.فکر نکنید من الان یک پیرمرد نما هستم که صغر سن گرفتم!!!
تولدم رو به خودم و به همه جهان آفرینش تبریک میگم که همچین موجود عجیبی رو به خودش دید.

کنون گویمـت رویـدادی دگــر
ز تـاریـخ دیـریـن ایـن بـوم و بــر
چو اسـکندر آمد به ملک کـیان
یـکی گــرد فــرمـانـده قهــرمـان
به ایــرانــیـان داد درس وطن
در این ره گذشت از سر و جان و تن
کـه فـرزند نـامآور میـهن است
مر آن شیردل آریــو بـــرزن اسـت
چـو اسکندر آهنگ ایـران نمود
همـه آگـهان را هــراســان نمــود
جـهانگستری فکر و سودای او
جــهانگیــری انــدیشــه و رای او
چو موج شتابنده میراند پیش
بشد کار دارا به سختی پریش
سر انجام، دارا در آمد زپا
از این بار شد پشت ایران دو تا
بسی شهرها را سکندر گشود
به جز پارس، چون راه دشوار بود
گذرگاه او تنگه ای بود تنگ
دو سویش همه صخره و کوه و سنگ
همه سنگها بود ره ناپذیر
همه صخره هایش کهنسال و پیر
در آن تنگه سردار ایران سپاه
بر اسکندر و لشکرش بست راه
چو کوهی سر افراشت بر آسمان
که تا ره بود بسته بر دشمنان
پس از روزها پایداری و جنگ
پس از هفته ها کارزار و درنگ
سکندر نیارست از آن ره گذشت
بکارش فرو ماند و درمانده گشت
سر انجام فکری سکندر نمود
پی چاره تدبیر دیگر نمود
بگفتا به سردار ایران سپاه
که بگذر ز پیکار و بگشای راه
ببخشم تو را بر همه مهتری
از این پس تو سردار اسکندری
ولی آریو برزن پاکدل
پی پاس این خاک و این آب و گل
به اسکندر از خشم پاسخ نداد
چو کوهی فراروی او ایستاد
سرانجام نابخرد گمرهی
به دشمن نشان داد، دیگر رهی
چو اسکندر از تنگه آمد فراز
ز نو آریو برزن چاره ساز
گران پاتر از صخره های بلند
بپا ایستاد اندر آن، تنگ بند
بدین گونه ره بر سکندر ببست
بر او آشکار و مسلم شکست
بدانست جز مرگ در پیش نیست
ورا تا عدم یک قدم بیش نیست
چو نزدیک شد لحظه واپسین
به میدان آورد گفت این چنین:
((بدان ای سکندر پس از مرگ من
پس از ریزش آخرین برگ من
توانی گشایی در پارس را
نهی بر سرت افسر پارس را
به تخت جم و کاخ شاهنشهان
قدم چون نهی با دگر همرهان
مبادا شوی غره از خویشتن
که ایران بسی پرورد همچو من))
چو اسکندر این جانفشانی بدید
سرانگشت حیرت به دندان گزید
به آهستگی گفت با خویشتن
که اینست مفهوم عشق وطن
اگر چند آن آریا مرد گرد
پی پاس ایران زمین، جان سپرد
ولی داد درسی به ایرانیان
که در راه ایران چه سهل است جان!
برگرفته از ديوان توران
اثر بانو توران شهرياري «بهرامي»
فکر میکردم همه چیز داره روبهراه میشه!!
*********
من ظاهرا به جمع یک گروه کرمکی وارد شدم...
ما ز اسب و اصل افتادهایم
ما پیادهایم و دل سوار ما
باید یاد بگیرم
باید بفهمم
همه...
همه حق دارن از من انتظار داشته باشن
ولی من نباید از کسی انتظار داشته باشم...
باید یاد بگیرم که همه حق دارن با من شوخی کنن ولی من نباید جواب شوخیدیگران رو بدم.
من باید سکوت کنم و نظارهگر باشم.
الان به صورت ناگهانی احساس کردم در آغوش خدای خودم جای گرفتم.
انقدر بهم آرامش داد که حس میکنم در حال پرواز هستم...
میشه من رو طلب کنه؟
این روزها خیلی دلدل میکنم برای رسیدن بهش...
دیروز شنیدم یک آقایی میگفت نگیم که خدا میگه....باید بگیم خداوند میفرماید
نمیدونم آیا در رابطه انسان با خدا که از همه چیز ما آگاهی داره این چیزها به حساب میاد یا نه...
********
همیشه تلاش میکنم در فشار عصبی که قرار میگیرم خونسرد باشم با این حال گاهی خیلی تند میرم.
آبان
این خلا از اونهاست که هیچی درونش قابل دیدن نیست
گاهی آدم دلش میخواد که یهویی از خواب بپره و ببینه که همه چیز درسته
ولی تلاش برای به دست آوردن چیزیه که از بدو آفرینش آدم تا به امروز در نهاد بشر بوده...
آبان مبارک
