پلی به نام زندگی
سلام.
اميدوارم حال همه خوب باشد.
چند روزه که پدر بزرگم رو در بيمارستان عمل کردن.
يه مريضی کنارش بود که هر دوتاشون رو در يک روز عمل کردن.
پيرمرد اولش خوب شده بود و داشت آماده ميشد که تا يک هفته ديگه بره سراغ زندگی خودش که ناگهان حالش بهم ميخوره و اونو بهccuمنتقل ميکنن.
کنار بابا بزرگ بودم که نوه اون پير مرده اومد٬خوب ما بهش گفتيم که بردنش به کدوم بخش.ولی وقتی که به قول بابام عمر آدم تموم شده باشه هر کاری کنی نميشه جلو عزرائيل رو بگيری.اون کارش رو ميکنه.نيم ساعت بعد اون پسره رو ديدم که داره گريه کنان بيرون ميره و پشت سرش جسد پيرمرد رو آوردن.منم که دل اين چيزا رو ندارم سريع فلنگو بستم.بابابزرگم فکر ميکنه رفيقش رو مرخص کردن اما نميدونه که کامل مرخص شده.
خوب شايد يه مقدار ناراحت شده باشين٬ولی به نظرم آدم بايد هميشه مرگ رو حس کنه٬ولی طوری نباشه که از همه کار غافل بشه.آخه بعضيا به اين بهانه از زير خيلی کارها در ميرن.اميدوارم که من اينطوری نباشم.
امروزم که مثلا تعطيله.از صبح که بيدار شدم٬همش بيرون بودم و دنبال کارای عقب افتاده!رفته بودم.باز الانم که بايد برم بيمارستان.اينم از زندگی هدفدار من.
پسر همسايه مغازم از وقتی بهش گفتم ميخوام ۲۰۶ جديد(۱۶۰۰cc)بخرم٬ديوونه شده و ماشينشو که با کلی معطلی تحويل گرفته بود فروخته که يه ۱۶۰۰ بخره٬شايد من بخوام بهش پز بدم.
من هميشه از هر دری حرف ميزنم.منو ببخشيد.
خداحافظ.
نظرات ()
