همه چيثز تموم شد
سلام.
زندگی حرکتيه که زمانی ناخواسته شروع ميشه.بطور عجيبی ادامه پيدا ميکنه.و در نهايت نا خواسته به اتمام ميرسه.
هيچ موقع در تمام عمرم فکر نميکردم که تا اين حد به مادربزرگم وابسته باشم.ولی بزرگترها فقط نفسشون که تو زندگی ما باشه خودش خيليه.يک دنيا ارزش دارن.ما تا وقتی که زنده هستن قدرشون رو کم ميدونيم.
چه خوبه که آدم در طول زندگی خودش طوری رفتار کنه که بعد از مرگش همه گريان بشن.از اين نظر که همه دوستش داشته باشن.
ديشب همه چيز تموم شد.
داستان يک زندگی ۸۴ ساله.زنی که بدنيا آمد تا کار کنه و بچه دار بشه و اونا رو بزرگ کنه.داغ چند تا بچه رو ببينه.همسرش رو از دست بده.
در نهايت ديشب بعد از ۸۴ سال زندگی٬در تنهايی٬در حالی که بيهوش روی تخت بيمارستان بود٬قبل از اينکه بچه هاش برسن٬....
تموم شد.
ديشب همه بخاطر اينکه خونه ما بزرگه٬اومدن اينجا و تا سحر بالای سر جنازه قرآن خوندن.به خواست بابا و عموها جسد رو توی خونه ما شستن.توی خونه ما کفنش کردن.
تا موقع سحر يک لحظه نخوابيدم.اشک هم نريختم.در واقع سعی کردم با کار کردن خودم رو مشغول کنم.موقع سحر که همه تو خونه بودن٬ديگه رفتم بالای سرش و اشک ريختم.تا حدی دلم سبک شد.
صبح برديمش خونه خودش تا وداع کنه...
باورم نميشد که تا اين حد شلوغ بشه.همه اومده بودن.
خيلی با شکوه بود.ولی چه فايده که رفت.
طبق وصيت خودش بين قبر پسر و همسرش دفن شد.برای هميشه رفت.......
رفت...
وقتی بابابزرگم مرد٬من ۸ سالم بود.رفتم تو بغل مادر بزرگ و گريه کردم.
عموی بابا رو هم خيلی دوست داشتم٬اونم که مرد٬رفتم تو بغل مادر بزرگ گريه کردم.
ولی امروز کجا بايد اشک ميريختم؟ديگه کسی نبود تا تو بغلش گريه کنم.
بابام که ديگه شوکه شده بود.خيلی ترسيده بودم.از نگرانی اون اصلا نفهميدم چطور جنازه رو دفن کردن.
تا يه حدی احساس آدمای بی مادر رو درک ميکنم.
......
اينا رو اشک ريختم و نوشتم.
نظرات ()
