.:تنها در تاريکي:.

 

سلام.

مثل سوزش برفی که نباريده.

مثل سرمای زمستانی که هنوز نيامده!

مثل...

دلم ميسوزه.

~~~~~~~~~~~~~~~~

ديشب خواب ديدم که قيامت شده و من با ۴ نفر ديگه تنهاييم تو اون دنيا.

نميدونم چرا اينقدر آروم بود.

اصلا شبيه اون چيزی که تو کتابای دينی گفتن٬نبود.

من نميترسيدم.البته زياد نميترسيدم.فقط ميگفتم که نکنه خدا منو بفرسته به جهنم.

ولی يه اميدی ته دلم بود که ميرم بهشت.

يه درک عجيبی از اون دنيا و مخصوصا مرگ دارم.

زياد خودم رو در قالب يک مرده تصور نميکنم.

ولی بد نيست که همه به اين فکر کنيم که يک روز بالاخره همه خواهيم رفت.

ممکنه که بدتون بياد.ولی واقعيته.

بفکر اون دنيا باشيم.خدا به همه کمک کنه.

موفق باشيد.

   + محمد ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()