بالاخره من اومدم
سلام.يه سلام گنده به همتون.شما دوستای خوب که همش در به در دنبال من گشتين.
عرض کنم که ماشينه که يافته شد و ما از اين بابت آسوده خيال گشتيم!ولی حيف که دزده در رفت.لعنت خدا بر او باد.ولی همين که براش دعا کنيم که به راه راست هدايت بشه٬بهتره.نه؟
خوب.داداشم قرار بود بره مشهد.همينجوری يه پيشنهاد بهم داد.منم از بس که ازش خجالت ميکشم(آره جون خودم)قبول کردم.ما هم که فکرشو نميکرديم که آقا بليط يک طرفه گرفته٬با خيال راحت که برگشتمونم جوره قبول کرديم.پای کانتر پرواز مشهد تازه فهميدم که با بليط يکی ديگه دارم سوار ميشم(حقته).تازه بليط برگشتم هنوز رو هواست.
.
خوب ما رفتيم سوار شديمو رفتيم مشهد.ساعت ۵/۱۱ رسيديم.حالا نگو که واسه وفات پيامبر چقدر شلوغه.رفتيم هتل.داداشم تا صبح از سر و صدای عزاداری نخوابيد.
دو روز تمام رو در شلوغی بيش از حد اونجا سپری کرديم.از شانس بد ما شانديز هم تعطيل بود
.با هزار زحمت تونستيم دو تا جای خالی پيدا کنيم و خودمون رو توش جا بديم.تو فرودگاه مشهد بهم مشکوک شدن.آخه لباس زياد تنم بود.همه لباسا رو از تنم در آوردم و انداختم روی نوار و خودم هم جدا رد شدم.تازه دوستای بابام شله مشهدی درست کرده بودن(وای چقدر خوشمزه بود)و دو تا ظرف بزرگ دادن با خودمون ببريم تو هواپيما.با هر خجالتی که بود اين کار رو هم به انجام رسونديم.و در نهايت راهی تهران شديم.تو هواپيما يکی از مهماندارا
گير داده بود به من.هی کله می چرخوندم٬ميديدم داره به من نگاه ميکنه.بابا ول کن نبود.بالاخره ساعت ۵/۲ صبح توی مهرآباد بوديم.بابام اومد دنبالمون.از خستگی تا خونه خوابيدم.
اينم از سفر کردن ما.
ولی پيشنهاد ميکنم اگه اين موقع خواستين برين مشهد٬اين کارو نکنين.مگر اينکه بليط رفت و برگشت اوکی داشته باشين.هتل هم رزرو کرده باشين.حوصله شلوغی اون موقع رو هم داشته باشين.
اين ۲۰۶ تیپ پنج عجب ماشينيه.مثل گلوله ميره جلو.واقعا از مزدا و زانتيا خيلی بهتره.ولی اونا راحت تره.البته مال من نبودا.من مزدا ۳۲۳ رو ترجيح ميدم(نه بابا)
.
آقا کی ميدونه اين رايتر سامسونگ رو چطوری بايد نصب کنم؟۵۲ـ۲۴ـ۵۲
شما هيچ ميدونيد که کوروش کبير نوه پادشاه ماد بوده و نزديک بوده بدست پدر بزرگش کشته بشه.بطور خلاصه براتون نقل ميکنم:
«سياگزار» پادشاه ماد خوابی ميبينه و تعبيرش اين ميشه که از دخترش «ماندانا»٬پسری بدنيا مياد و سلطنت اون رو از دستش در مياره.به همين خاطر دخترش رو به هيچ يک از بزرگان ماد نميده و اون رو به همسری «کمبوجيه »از بزرگان پارس در مياره.ولی بعد از چند وقت دوباره خواب ميبينه و تعبير قبلی.پادشاه ماد دخترش رو که وضع حملش نزديک بوده نزد خودش مياره و بعد تولد بچه تصميم ميگيره که طفل رو نابود کنه«ای خونخوار
».
اين کار رو به عهده يکی از افرادش بنام «هارپاگ»ميذاره.اونم از ترس انتقام «ماندانا» طفل رو به دست چوپانی بنام«ميترادات»سپرد و از او خواست که اين کار رو انجام بده.و به او گفت که اين طفل از کدوم تباره.از شانس بزرگ اين پادشاه آينده فرزند چند روزه اون چوپان درگذشته بود.اونم جسد رو با کوروش عوض ميکنه و به سربازای شاه ميده.
کوروش به ده سالگی رسيده و با بچه های بزرگان همبازی شد(شانس رو بگردم).از قضا یکی از بچه ها از دست کوروش کتک ميخوره و قضيه تا دربار کشيده ميشه.پادشاه با ديدن کوروش به فکر فرو ميره و اونقدر میپرسه(با تهديد) که چوپان مجبور ميشه واقعيت رو بيان کنه.
شاه بعد از اين قضايا به خواست مغان(پيشگوها)که ديگه خطر از طرف کوروش نسبت به شاه از بين رفته از قتل نوه خودش منصرف ميشه.
کوروش نزد والدين خودش بر ميگرده و بعدها با تدابير بزرگ خودش همين آستياگ رو به کمک هارپاگ و با راهنمائی او شکست ميده و پادشاه ايران ميشه.
در بين تمام پادشاهان ايرانی من شخصا کوروش و داريوش کبير رو از همه بيشتر دوست دارم.البته در کل با نظام پادشاهی مخالفم.
خيلی خوشحال شدم که کامنتهای وبلاگم با هر زحمت و کلکی که بود به بيست رسيد.
از همتون ممنونم که سر زدين و به يادم بودين.توی حرم امام رضا به ياد همه بودم.همه رو دعا کردم.
نظرات ()
