شما چطور فکر ميکنين؟
سلام.
خوب بايد بگم که ديروز خيلی ناراحت بودم.
ولی خدا نعمتی به انسان داده بنام فراموشی.تقريبا داره برام عادی ميشه.البته چند سال هستش که ديگه حساسيت نشون نميدم.منتها اين دفعه فرق ميکرد.تا هفته ماقبل آخر٬صدر نشين بودن و قهرمان نشدن خيلی سخته.مثل دو سال پيش.
البته تيم پاس امسال واقعا شايسته بود.با وجود دو مربی باشخصيت.بازيکنای خوب و مديريت مقتدر و در عين حال دلسوز.به مربیان و بازيکنا و کلا همه اعضای تيم پاس تبريک ميگم.
به هر حال خواست خدا اين بوده.و هر چی بوده گذشته.بايد به آينده اميدوار بود.من ديروز حتی تا دقيقه ۸۰ بازی هنوز اميد داشتم.ولی.........حيف شد.
بحث اصلی رو ميخوام به ازدواج بکشونم.
نميدونم چند نفر از شما متآهل هستين.زياد فرقی نميکنه.
اصلا تا به حال بهش فکر کردين؟بالاخره همه بايد به فکرش بيافتن.خيليا ميگن که بايد در سن بالا اين کار رو انجام داد.خيليای ديگه هم برعکس فکر ميکنن.
از اونجايی که من آدم ميانه رويی هستم٬بين اين دو دسته فکر ميکنم.به نظر من هرموقع که آدم حس کنه که به يک همدم نياز داره٬بايد دنبالش باشه.اما نه بدون فکر و با هرکی که از راه رسيد.که اون بحثش جداست و من نميخوام واردش بشم.
خود من به شخصه آدم تنهايی هستم.و تا حدودی بی انگيزه.از اين جهت که برام مهم نيست که چه آينده ای داشته باشم.البته تايه حدی مهمه.تا يه مدت فکر ميکردم که چرا اين حالت برام پيش اومده.تا اينکه چند وقت پيش نميدونم چی شد که فهميدم تنهام.
الان اگه بخوام واقع بين باشم٬من تقريبا همه چيز دارم.البته به اندازه خودم.هم خونه.هم ماشين.هم يه شغلی که هر چند دوست ندارم ولی از بی کاری بهتره.و هم اينکه تنهام.و در عين حال نيازمند به هم صحبت.
در واقع ازدواج نه تنها انسان رو اسير نميکنه٬بلکه اون رو مقيد ميکنه که در زندگی هدف داشته باشه و دنبال هدفش بره.چون ديگه مسئوليت خودش تنها بر گردنش نيست.البته اين رو هم اضافه کنم که شرايط آدما فرق ميکنه.همه يک جور فکر نميکنن.
تا اينجا با من بودين؟خوب حالا بايد اين رو بگم که با وجود همه اين اعتقادات من هنوز قصد ازدواج ندارم.به دلايل مختلف.يکی از اونا خانواده ايه که واقعا به همشون عشق ميورزم.مادری که با وجود نبود بابام٬خودشو وقف بزرگ کردن بچه هاش کرد.در شهری غريب.تنها.خودش به تنهايی همه ما رو هدايت کرد.طوری که اگه تعريف نباشه به گفته اطرافيا از خيلی همسنهای خودمون آرومتريم.دل کندن از افرادی که ۲۳ سال با اونا بزرگ شدم خيلی برام سخته.بهترين دوست من برادرمه.ديروز بعد از مدتها گريه کردم.فقط به اين خاطر که شنيدم تو بيمارستان بستری شده.بعد از والدينم برادرم رو از همه کس بيشتر دوست دارم.و تا به حال هيچ وقت نديدم که دو تا برادر مثل ما دو نفر به هم نزديک باشن.شايد درکش برای شما مشکل باشه ولی برای من واقعا عزيزه.
نميدونم چه برداشتی از اين صحبتا ميکنين.ولی ميخوام بدونيد که من اهل اين نيستم که با کلک خودم رو به کسی قالب کنم.اگر قصد ازدواج داشته باشم٬خيلی شرايط رو ميسنجم.يکی از شرايطی که خيلی بهش اعتقاد دارم٬همسطح بودن از لحاظ فرهنگيه.بالا و پايينش فرقی نميکنه.تا کيدم بيشتر به تو دوست خوبمه که از حرفای من برداشت خوبی نداشتی.با خودتم.
خيلی زياد شد.نميام ولی وقتی ميام ديگه نطقم گل ميکنه.
مرسی که توجه ميکنين.
نظرات ()
