.:تنها در تاريکي:.

پسر نمیتونه با احساس حرف بزنه؟

از عجایب فصل بهار اینه که یک روز احساس پوچی می‌کنی و یک روز دیگه کلی انرژی داری.

دیشب دلم هوس بارون کرد و رفتم زیر بارون قدم بزنم.ولی خدا حیفش اومد خیس بشم.

با این حال نزدیک به یک ساعت راه رفتم.تنها وقتی که خواهرم میتونه مخ من رو بزنه که باهام بیاد همون موقع پیاده‌روی.

خوبیش اینه که آدم فکرش کمی آروم میشه.

«وقتی بارون میاد دستت رو دراز کن تا قطره‌های بارون رو بگیری.هرچندتا رو که تونستی بگیری تو من رو دوست داری.هر چند تا هم که نتونستی...»

***********

این روزها خیلی به «م» فکر می‌کنم.شما براش دعا می‌کنید؟

شاید خدا حرف یکی از ما رو بشنوه و بهمون توجه کنه.بحث دلسوزی نیست.بحث دوستیه که الان باید دوستی خودمون رو بهش ثابت کنیم.ولی راهش رو نمی‌دونیم.

از اون آدم سرزنده و شاد که همیشه با وجود مشکلاتش سعی می‌کرد بقیه حس کنن که شاد و بی درد و غمه حالا فقط یک خاطره داره بوجود میاد.

واقعا نمی‌دونم اسم این رو میشه دوستی گذاشت؟مشکلات رو داره تحمل می‌کنه و می‌بینی  ولی نمیتونی کاری انجام بدی.

واقعا خدا چرا برای یک بنده خودش این مسیر رو مشخص می‌کنه؟بنده‌ای که به خواست خودش به این  دنیا نیومده ولی مجبوره هر کاری رو که بهش میگن انجام بده.دیکتاتوری هنوز در دنیا مخصوصا جامعه سنتی ما وجود داره و تا از بین رفتنش راه خیلی درازی مونده.

   + محمد ; ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٥
comment نظرات ()