.:تنها در تاريکي:.

داداشی

۲۵ آبان امسال برای من با سال‌های گذشته خیلی فرق داشت.

در ۲۵ آبان امسال ۲۵ ساله شدم.

چیزی که جالب بود بر خلاف سال‌های گذشته نه مشکلی پیش اومد و نه برای کسی اتفاقی افتاد!البته این دو ـ سه سال گذشته هی اتفاق می‌افتاد یا قبلش یا همون روز.

اول از همه فیروزه که نمیدونم چطور ازش تشکر کنم شرمنده کرد و من انتظار این لطف رو نداشتم.

امسال همه چیز خوب بود.

از همه ممنونم.از پدر و مادرم که این همه سال کمکم کردن.

دوستانم که به من لطف دارن و خیلی به من در بیرون آمدن از گوشه‌نشینی کمک کردن.

این رو دلم نمیاد نگم:

دیشب بعد از مدت‌ها اتفاقات جالبی افتاد.

داداشی دوران بچگی که دیگه خجالت می‌کشیدم بهش بگم داداش بهم پیام داد و تبریک گفت.از این نظر جالب بود که فکر می‌کردم دیگه بین ما دو نفر فاصله عمیقی ایجاد شده ولی اون با همون اسم داداش خودش رو معرفی کرد(۱۰ سال بزرگتره از من)

بعد از مدت‌ها با خاله حرف زدم و به یاد بچگی که با من بازی می‌کرد نزدیک بود بغض گلوم منفجر بشه.

قرار بود این هفته برم توران ولی قسمت نشد برم تا این اتفاقات بیفته.هرچند که اون هم سفر خوبی بود ولی نمیشه این رو هم نادیده گرفت.

************

این‌ها رو نوشتم که اگر این وبلاگ باقی موند٬در ۸۰ سالگی بیام و این‌ها رو بخونم و به ادامه زندگی امیدوار بشم.فعلا که خیلی ناامید هستم!!!

ربع قرن از زندگی من گذشت و خوشحالم که هر چند دیر٬هدفم رو پیدا کردم و می‌خواهم که بهش برسم.

   + محمد ; ۸:۱٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥
comment نظرات ()