.:تنها در تاريکي:.

دوست پسر و دوست دختر!

سلام خدمت همه.

من از اون دنيا برگشتم.در واقع چيزی نمونده بود که ديگه اينجا کسی نباشه که بنويسه.

بنا به يک مسأله شخصی مجبور شدم بر خلاف ميل باطنی  با همون پرايد خواهرم چند روز با خانواده بيام تهران پيش بابا.تااينجا خبری نيست.

روز يکشنبه در راه برگشت نزديک بود که اتفاق بدی رخ بده.

من اصولا کم ميخوابم.و در روز اصلا خوابم نميبره.در کل در تمام ۲۴ ساعت شايد ۵ يا ۶ ساعت بيشتر نخوابم.

ولی وقتی بخواد يه اتفاقی بيفته ديگه انسان نميتونه جلودارش بشه.ما يه کم عشق سرعت هم داريم.(حالا حساب کنيد باپرايد چی ميشه)در راه برگشت و بعد از گرمسار٬بدون احساس خواب آلودگی يک احساس عجيبی به من دست داد که به عالم خيال سفر کردم.در همين حال فقط متوجه صدای خواهرم شدم که منو صدا ميزنه.تا به خودم اومدم٬فرمان ماشين رو بر گردوندم و از اونجايی که سرعتم نسبتا بالا بود با سرعت به سمت ديگه جاده رفتم و در همين حال به خودم گفتم اگه برش گردونم چپ ميشه و ميشد.با همون حالت از جاده خارج شدم و نميدونم اين همه خونسردی در او حال از کجا اومده بود تو وجودم.ماشين رو خيلی خوب نگه داشتم و البته بيشتر با معجزه.لحظه آخر ديگه گفتم چپ شد.ولی خدا دوباره به همه ما زندگی بخشيده بود.در تمام اين ۱۰ يا ۱۵ ثانيه بيشتر به فکر خونواده بودم که بابام دست من امانت سپرده بود.و فکر اين که من خيلی آدم گناهکاری هستم.اگه بميرم چی ميشه؟ولی خدا يه فرصت ديگه بهم داد تا بتونم دوباره شروع کنم.وقتی بهش فکر ميکنم تمام وجودم ميلرزه.

اصلا قرار نبود مامان با من بياد.و بابا وقتی ديد که اونم داره مياد خيلی اصرار کرد که با ماشين خودش برگردم.ولی من قبول نکردم.کار خدا رو ببينيد.هميشه اینطور نيست که فرصت دوباره بهمون بده.من شانس آوردم.

=======================

خوب ديگه برم سر بحث اصلی.

تا به حال زياد شنيديم که ميگن فلانی با دوست دخترش اومده بود يا برعکس.

من ميخوام اينو بگم که دوست٬برای آدم يک همدمه ودختر يا پسر بودنش فرقی نميکنه.هر کسی که آدم رو درک کنه.

متأسفانه در اجتماع امروز ما اين بحث ايجاد شده که از ديد کسانی که خودشون خارج از ماجرا هستن٬اين کار يک گناه بزرگه.تا ميفهمن که يکی با جنس مخالف دوست شده فورا ميرن سر بحث مسائل جنسی(ببخشيد اگه يه خورده رک ميگم)در صورتی که شايد خيليا اصلا تو اين فکرا نباشن.ولی برخوردای جامعه اونا رو به اين سمت سوق ميده.

من کسی هستم که در عالم خارج از اينترنت با هيج شخص ديگری دوست نيستم.اونم بخاطر نامرديايی که از دوستای قديمی ديدم.ولی اعتقاد دارم که اغلب اونايی که با جنس مخالف دوست ميشن آدمايی هستن که نياز به يک جفت دارن که اونا رو درکشون بکنه.ولی بيشتر در جامعه پسرا به خانوما به چشم يک کالا نگاه ميکنن تا يک انسان که اونم حقوق مشابه داره.اينکه دو روز با يکی بگردی بعد هر کاری خواستی بکنی و بعدش مثل يک تفاله بندازيش دور کمال نامرديه.

آرزو ميکنم که اين دوستيا رنگ واقعی به خودش بگيره و ارزش داشته باشه.نه اينکه دو روزه باشه.البته حساب نداشتن تفاهم جداست.

خوب ايام خوبی رو براتون آرزو ميکنم و ممنونم از اينکه به من توجه ميکنين.

من پسر تنهايی هستم.و تنها دلخوشيم همينجاست.در واقع از معدود کارايی هست که دلم نميخواد ازش جدا بشم.پس خواهش ميکنم بيشتر به من سر بزنين و بهم دلگرمی بدين.مرسی از همتون.

ايام به کام.

   + محمد ; ۱:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۳
comment نظرات ()