علاقه ندارم ديگه.دهه
سلام.
چرا ما اينقدر بی فرهنگيم؟
در هر کاری ما از همه عقب مونديم.
بيشتر در رانندگی ديده ميشه.داری تو خيابون ميری.يهو جلوت يه ماشين ميبينی.چراغ ميدی که برو کنار.طرف بهش بر ميخوره و بله....يه کورس افتاديم ديگه.ديشب روی پسره با ۲۰۶ رو کم کردم.من با پرايد حالش رو جا آوردم.ترسيد ۱۲۰ بيشتر بره
ولی من نه.اونم تو شب ساعت ۱۰ تو خيابون شلوغ.قبول دارم که من کار درستی نکردم.ولی پسره روش زياد شده بود و منم که زير بار زور نميرم.حقش بود اينجوری روش کم بشه.
==============
اول بگم که من چون اين چند روز رو م فشار کار زياد بوده يه خورده چرت و پرت زياد ميگم.
اين بابا جون با اينکه زياد با من حرف نميزنه٬همه چيز رو دورادور کنترل ميکنه.
يه دفعه که با دوستش حرف ميزدم فهميدم که چقدر بهم اعتماد داره.ميگفت بابات از کارای تو خوشش مياد.ميدونه که اگه يه کاری بهت بده حتما انجامش ميدی.البته خودم ميدونم که اول ميسنجه و بعد کار رو بهم ميسپره.
اگه کاری ازم بخواد سعی ميکنه مستقيم نگه.به همين دوستش ميگه تا اون بهتر بهم حالی کنه.منم هر وقت که ناراحتم ميرم پيش اون و درددل ميکنم.اونم به بابا ميرسونه و سعی ميکنه مشکل حل بشه.ولی يه چيز رو هنوز نفهميدم.
اگر شما بدونيد با امکانات مشخص٬توان بازدهی نداريد آيا باز هم ادامه ميدين؟من تقريبا ميدونم که با اين شيوه نميتونم بيشتر از چند ماه ديگه دوام بيارم.همين سرمايه رو تو خيلی کارای ديگه ميشه بهترين بهر رو ببری.خودشم ميدونه که من زياد از اين کار خوشم نمياد.(اصلا از رنگ طلا بدم مياد).اگه در کاری علاقه نباشه آيا ميشه موفقيت زيادی بدست آورد؟البته من تمام تلاشم رو برای بهتر شدن اوضاع انجام ميدم.ولی خوب با مشکلاتی که من دارم خيلی سخته.
تعريف نميکنم.واقعيت رو ميگم.سال گذشته وضع واقعا بدی داشتم.ولی با همه اين موارد تقريبا تونستم مغازه رو سر پا نگه دارم.بابا بيشتر از همين توانايی خوشش اومده.ولی مگر من چقدر ميتونم ادامه بدم.
خودم حدس ميزنم که برام کلاس آموزشی گذاشته که آروم وارد بازار بشم و البته تجربيات خوبی رو در اين چند سال بدست آوردم.اما نبود علاقه خيلی من رو اذيت ميکنه.
شما پيشنهادی ندارين؟
کمک کنيد لطفا.ممنون ميشم.
مرسی.
نظرات ()
