.:تنها در تاريکي:.

 

سلام.

همه رفتن و من ترجيح دادم که بمونم تو خونه و تنها باشم.

مامان و بابا رفتن حج.

بقيه با اونا تا فرودگاه رفتن.

البته من زياد خوشم نمياد که بدرقه تا فرودگاه ادامه پيدا کنه.همون خونه کافيه.

ولی خوب فکر نميکردم از رفتنشون ناراحت بشم.يه لخظه بغض گلوم رو گرفت.اما خودم رو کنترل کردم.اومدم تو خونه و مستقيم زير دوش.

بابا موقع رفتن بجه ها رو به من سپرد.گفت مراقب اون دوتا شيطون باش.خوب مسئوليت گرفتم ديگه.بايد نقش مامان و بابا رو براشون بازی کنم.اميدوارم از پس اين کار بر بيام.

دانشگاه فعلا تعطيل.چون که من عملا امکان کلاس شرکت کردن رو ندارم.ولی تسميم گرفتم اول خودم رو از لحاظ درسی آماده کنم و برای سال آينده يا پيام نور همين امسال شروع کنم.تصميم گرفتم که بخونم و بايد اين کار رو انجام بدم.لطفا برام دعا کنيد.

فعلا بايد بدون ماشين باشم.مجبورم بخاطر بچه ها تو خونه بمونم.آشپزی بعهده من گذاشته شده.يه شوهر خوب کم دارم ديگه:دی

   + محمد ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۳
comment نظرات ()